|
pedar roohani.ye blog bahal |
|
سلام خوش آمدید |
منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرو رو شه
تا سکوت هرشب من با هجومت روبرو شه
بي هوا بدون مقصد سمت طوفان تو مي رم
منو درگير خودت کن تا که آرامش بگيرم
با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه
با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام
با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام من مات تصوير توام
تو همين جايي هميشه با تو شب شکل يه روياست
آخرين نقطه ي دنيا تو جهان من همين جاست
تو همين جايي و هر روز من به تنهاييم دچارم
منو نزدیک خودم کن تا تو رو يادم بيارم
با خيال تو هنوزم مثل هر روز و هميشه
هر شب حافظه ي من پر تصوير تو مي شه
با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام
با من قريبگي نکن با من که درگير توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصوير توام من مات تصوير توام
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 2:30 توسط sayna |
خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 2:27 توسط sayna |
ازم پرسيد به خاطره کی زنده هستی؟ با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"، بهش گفتم : "بخاطر هيچکس" پرسيد : پس به خاطره چی زنده هستی؟ با اينکه دلم داد ميزد "به خاطر دله تو" ، با يه بغض غمگين بهش گفتم "بخاطر هيچّی" ازش پرسيدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟ در حالي که اشک تو چشمش جمع شده بود گفت بخاطرکسی که بخاطر هيچ زندست
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 0:34 توسط sayna |
ما عاشق دیدار رخ یار شدیم پیمانه شکستیم و گرفتار شدیم جانا نظری سوی دل زار نما آخر به کدامین گنه بر دار شدیم
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 0:33 توسط sayna |
شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 1:54 توسط sayna |
اي كاش كودك بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود. اي كاش كودك بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينكه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي كاش كودك بودم ، تا در اوج ناراحتي و درد با يك بوسه تو، همه چيز را فراموش مي كردم
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 1:52 توسط sayna |
آسمون منو تو يه مدته سياه شده گفتن دوست دارم كم شده كيميا شده اون غروري كه گذاشته بوديمش يه جاي دنج اومده باز توي قلب من وتو خدا شده اون حسادت هايي كه اول طعم عاشقي رو داشت حالا انگار ارزشش قد يه ادعا شده اون دسا كه داده بوديم توي رويامون به هم تقصير كيه نمي دونم ولي رها شده ما قرار نبود مثل بقيه زندگي كنيم چرا حرف هامون مث تموم آدما شده گنبد عشق منو تو ضريحاش طلايي بود طلا ها ريخته و جنس گنبدا بلا شده ما رو چشمون زدن ما كه با هم بد نبوديم ما چه تقصيري داري
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 1:51 توسط sayna |
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 2:41 توسط صبا |

هادی ساعی بیستم خردادماه ۱۳۵۵ در شهرری متولد شد.
وی که فرزند اول خانواده است، تمرین تکواندو را از ۷ سالگی آغاز کرد و از رده سنی نوجوانان تاکنون به طور مستمر در تیم ملی تکواندو ایران حضور داشتهاست.
او که دانشآموخته رشته تربیتبدنی دانشگاه آزاد است دارای سوابق ورزشی و اجرایی به شرح زیر است:
● سوابق ورزشی
▪ جوانمردترین ورزشکار جهان سال ۲۰۰۵
▪ بهترین تکواندوکار جهان سال ۲۰۰۵ از سال ۲۰۰ تا ۲۰۰۶ (بطور مداوم)
▪ بهترین تکواندوکار آسیا سال ۲۰۰۵
▪ مدال طلای مسابقات جهانی سال ۲۰۰۵ اسپانیا
▪ قهرمان قهرمانان ایران (مرد سال ورزش کشور) سال ۱۳۸۳
▪ مدال طلای المپیک آتن سال ۲۰۰۴ - مدال نقره المپیک سیدنی سال ۲۰۰۰
▪ مدال طلای مسابقات جهانی سال ۱۹۹۹
▪ مدال طلای جام جهانی سال ۱۹۹۸ آلمان
▪ مدال طلای جام جهانی سال ۲۰۰۰ فرانسه
▪ مدال طلای جام جهانی سال ۲۰۰۱ ویتنام
▪ مدال طلای جام جهانی سال ۲۰۰۲ ژاپن
▪ مدال طلای مسابقات جهانی ورود به المپیک سیدنی سال ۱۹۹۹ کرواسی
▪ مدال طلای مسابقات آسیا اقیانوسیه سال ۲۰۰۳
▪ مدال طلای مسابقات آسیای بوسان سال ۲۰۰۲
▪ مدال طلای مسابقات آسیایی تایلند ۲۰۰۶
▪ مدال طلای المپیک ۲۰۰۸ پکن
▪ ۴۰ مدال طلا و نقره جهانی،آسیایی و ملی دیگر
● سوابق اجرایی
▪ عضو شورای اسلامی شهر تهران
▪ دبیر کمیته ورزشکاران کمیته ملی المپیک
▪ دبیر ویژه یونسکو در امور صلح و انساندوستی در قاره آسیا و کشور ایران
▪ مدیر انجمن نخبگان ورزشی کمیته نخبگان مجمع تشخیص مصلحت (عضو هیات رئیسه)
▪ همکاری با کمیته ملی جوانان در سازمان ملی جوانان
▪ مدیرعامل چند باشگاه ورزشی
▪ فعالیت در ستاد بحران زلزله بم (فروش مدالهای جهانی برای کمک به مردم بم)
▪ عضو کمیسیون ورزشکاران در فدراسیون جهانی تکواندو
▪ عضو کمیسیون المپیاد در کمیته ملی المپیک.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 1:55 توسط mohammad |

دیوید کاپرفیلد در تاریخ ۱۶ سپتامبر ۱۹۵۶ در شهر متاچن واقع در نیوجرسی در آمریکا از پدر و مادر یهودی اهل روسیه متولد گردید.
او در کودکی از پدر بزرگش شعبده بازی با کارت را آموخت و در سن ۱۲ سالگی رسمآ بعنوان جوانترین شعبده باز در تاریخ آمریکا شروع بکار نموده و در ۱۶ سالگی هم آموزش شعبده بازی را در دانشگاه نیویورک تدریس می نمود.
دیوید کاپرفیلد شعبده بازیهای قدیمی را به سبک مدرن و جدید و جالبی عرضه کرد و دنیا به این نمایشها با دید بهتر و هیجان انگیزتری برخورد کردند. او انقلابی بزرگی در دنیای شو و نمایش بوجود آورد.
از مهمترین و چشمگیرترین برنامه های او، غیب کردن مجسمه آزادی و عبور از میان دیوار چین و پرواز در هوا بوده و همچنین تعدادی از تماشاچیان را در جایشان غیب نموده و در جائی دیگر که آنها تصورش را نمیکردند ظاهر نموده است.
ولی وی شخصآ روشی بنام کار درمانی را که در بیش از ۱۱۰۰ بیمارستان در بیش از ۳۰ کشور در مورد معلولین انجام داده است و توانسته اعتماد به نفس آنها بالا ببرد، بیشتر احساس رضایت دارد.
دیوید کاپرفیلد جوائز بیشماری دریافت نموده است و همچنین لقب شوالیه از دولت فرانسه و دکترای افتخاری از دانشگاه فوردهام.
همچنین در موزه مادام توسو در لندن که مجسمه مومی اشخاص مشهور را قرار میدهند، مجسمه مومی وی هم اضافه گردیده است و در ۴ کشور هم تصویرش را بعنوان یادبود بر روی تمبر چاپ کرده اند.
در آمد او فقط در سال ۲۰۰۳ بالغ بر ۵۷ میلیون دلار بوده و از نظر درآمد در دنیا نفر دهم میباشد.
او در بیش از ۴۰ کشور و با تعداد بیش از ۳ بیلیون تماشاچی برنامه داشته است.
او در سال حدود ۵۵۰ برنامه دارد، که همه بلیطهایش از قبل پیش فروش شده است.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 1:41 توسط mohammad |
سلام دوستان.یه چند روزی نبودم ولی الان با دست پر اومدم.این نویسندگان هم معلوم نیست کجاهستند .امیدوارم لذت ببرید.موفق و پیروز باشید
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:52 توسط mohammad |
سلام یه نویسنده جدید داریم به نام صبا.من هنوز دنبال چند تا نویسنده فعال هستم اگه کسی مایل به این کاره بهم خبر بده در قسمت نظرات.موفق باشید
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:51 توسط mohammad |
به چيني : woo ay ni
به اسپانيولي : ti amo
به ترکي : seni seviyorom
به آلماني : ich liebe dich
به فرانسه : je aime
بابا ديگه به چه زبوني بگم دوست دارم ؟؟؟!!!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 15:14 توسط mohammad |
هر وقت تنها شدي ستاره هارو بشمار. اگه کم اومد قطره هاي بارونو بشمار. اگه بند اومد رو رفاقت من حساب کن که نه کم مياد، نه بند مياد!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 15:11 توسط mohammad |
چندین سال پیش، دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود.او از همه نفرت داشت الا نامزدش.روزی، دختر به پسر گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند ، آن روز ،روز ازدواجشان خواهد بود. تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند. آن گاه بود که توانست همه چیز، از جمله نامزدش را ببیند. پسر شادمانه از دختر پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟ دختر وقتی که دید پسر نابیناست، شوکه شد!بنابراین در پاسخ گفت:"متاسفم، نمی تونم باهات ازدواج کنم، آخه تو نابینایی ." پسر در حالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت، سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد.بعد رو به سوی دختر کرد وگفت:"بسیار خوب،فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 0:25 توسط mohammad |
ای کاش زبان نگاهم را می دانستی و با این همه سکوت مرا به خاموشی متهم نمی کردی کاش می دانستی من همیشه با زبان چشمانم با تو سخن می گویم چشمانی که از ندیدنت سیل ها دارند برای جاری ساختن سخن ها دارند برای گفتن غزل ها دارند برای از تو سرودن و عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن کاش می دانستی که من تو را دوست دارم کاش می دانستی....
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 17:37 توسط mohammad |
با تو جرقه های عاشق شدن در آتشکده ی متروک قلبم شعله کشید ترانه های عاشقانه ام با تو به حقیقت رسید انجماد رگهای یخ زده ام در شراره آغوش سوزانت ذوب شد و با تو وجود متبرک توست که می خواهم بمانم تا همیشه و همیشه در کلبه عشق میزبان نفس های عاشقانه ات خواهم ماند دوستت دارم![]()
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 17:23 توسط mohammad |
ترا مى خواهم ودانم كه هرگز به كام دل در آغوشت نگيرم
تويى آن اسمان صاف و روشن من اين كنج قفس مرغى اسيرم
.
ز پشت ميله هاي سرد و تيره نگاه حسرتم حيران به رويت
در اين فكرم كه دستى پيش آيد و من نا گه گشايم پر به سويت
.
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم كنارت زندگى از سر بگيرم
.
در اين فكرم من و دانم كه هرگز مرا ياراى رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست
.
ز پشت ميله ها , هر صبح روشن نگاه كودكى خندد به رويم
چو من سر مى كنم آواز شادى لبش به بوسه مى آيد به سويم
.
اگر اى آسمان خواهم كه يكروز از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم ز من بگذر, كه من مرغى اسيرم
.
من آن شمعم كه با سوز دل خويش فروزان مى كنم ويرانه اى را
اگر خواهم كه خاموشى گزينم پريشان مى كنم كاشانه اى را
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 15:13 توسط mohammad |
نیمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال *** واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري كه با او شد به سر *** بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش *** عاشقان را خودشلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست *** بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ، ياد تو مارا بس است...
پرسه اي آغاز كردم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يك دوسالي مي گذشت يك دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود چون من از تكرار، او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او هم نشين و همزبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتون بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي
مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفت و گوها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو چون شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تويي مخمور، خمارم بدان
با تو شادي مي شود غمهاي من با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل به جادوي دلت افسون شده
جز تو هر ياري به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشقم هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار...
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست بي خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت با دلدار ديگر عهد بست
با كه گويم او كه همخون من است خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد...
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم ، كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت ، فردا را نگر
آخر اين يك بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 15:4 توسط mohammad |
متولد 19/5/1353 در یک خانواده 5 نفره در تهران به دنیا آمده است. اصل و ریشه خانوادگی اش به شمال ایران و به شهر لاهیجان بر می گردد. به ادامه مطلب بروید
در دوران کودکی به واسطه شغل پدرش در شهرهای مختلف زندگی کرده و تجربیات زیادی را بدست آورده است. پس از تولد 4 سال در تهران و در منازل سازمانی نیروی دریایی جمهوری اسلامی ایران زندگی کرده و همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی ایران به شهر رشت می رود. با شروع جنگ و اعزام پدرش برای محافظت مرزهای آب ایران و خلیج همیشگی فارس به بوشهر رفته. با پایان جنگ به تهران باز می گردد. پس از قبولی در دانشگاه آزاد در لاهیجان برای تحصیل رشته مهندسی معدن به آنجا بر می گردد و از همانجا با سینما آشنا می شود.
در سال 1373 با ورود به سینمای جوانان مرکز گیلان در اولین فیلمش با نام اعتراف ساخته مجید زیم خواه باز می کند. پس از آن به استخدام آژانس دوستی در می آید و به مدت 2 سال همراه بازیگران خوب این مجموعه علی تاخصوص مرحوم حسین پناهی به ایفای نقش می پردازد. بعد از آژانس به سراغ جوانی مجید قاریزاده می رود و با مسعود جعفر جوزانی به بلوغ می رسد پس از آن به گروه ویژه مهرداد خوشبخت می پیوندد و گمگشته اش را با رامبد جوان پیدا می کند. وی همراه سیروس مقدم با دریایی ها سفر می کند و در سال 80 برای نجات دختری در قفس با قدرت الله صلح میرزایی همراه می شود پس از آن به دوئل با استاد بزرگوارش احمدرضا درویش می پردازد و با تارا و تب توت فرنگی سعید سهیلی و سربازهای جمعه کیمیایی کارش را به پایان می رساند. پس از سایه آفتاب ، نفس تازه می کند و در حال حاضر نیز با سامان مقدم برای سال آینده نفستو حبس کن را آماده می کند. برادر کوچکترش هم علاقه زیادی به این پرده نقره ای دارد و در 2 فیلم پسران مهتاب و شب برهنه سعید سهیلی بازی کرده است.
دوئل که اکران شد نظر بسیاری نسبت به پژمان و بازی او عوض شد ، بسیاری اذعان داشتند که او جوان بااستعدادی است که تا کنون توانایی هایش را نادیده گرفته اند . اما در واقع بازغی پیش از دوئل این فرصت را نیافته بود که خودش را بشناسد و حضور سینمایی و تلویزیونی اش نتوانسته بود مورد توجه واقع شود و به نوعی می توان گفت که دوره های بازیگری او به پیش از دوئل تبدیل شده است.
بازغی متولد 1353 است و با مدرک مهندسی صنایع از دانشگاه امیر کبیر از سال 1373 وارد سینما شد.
بازغی نخستین بار در اعتراف نقش یک بازیگر را ایفا کرد که البته این کار به نمایش در نیامده و بازی او هیچگاه دیده نشد . سپس مدتی سکوت کرد تا اینکه سال 1375 با مجموعه تلویزیونی آژانس دوستی بازیگری را به طور رسمی آغاز کرد .بازی او در این مجموعه تلویزیونی شاید بی شباهت به شخصیت واقعی او نباشد . جوانی که در سر رویای ستاره سینما شدن داشت . محبوبیت مجموعه باعث شد تا سری بعد آن نیز ساخته شود و بازغی خودش را به خوبی مطرح سازد پس از آن در فیلم جوانی به کارگردانی مجید قادری زاده(77) ظاهر شد که نتوانست کمکی به ارتقای بازیگری او بکند.سل 78 همزمان در یک مجموعه و در یک فیلم سینمایی بازی کرد ابتدا در این مجموعه این یک دادگاه نیست نقش منشی دادگاه را بازی کرد و بعد در بلوغ به همراه ویشکا آسایش ساخته مسعود جعفری جوزانی حضور پیدا کرد . هر دوی این کار ها از دور نمایه ای اجتماعیی برخوردار بودند ، اما نتوانستند پژمان را به سطح مطلوبی برساند.
او همان سال وارد عرصه تبلیغات شد و چهرهاش برای تبلیغ نوعی چای بر روی بیلبورد ها رفت . اما این تجره نا موفق تا به امروز او را از عرضه تبلیغات دور کرد. گروه ویژه مجموعه به سبک سریالهای امدادی خارجی بود که مورد استقبال قرار نگرفت ، اگر چه در مجموعه دریایی ها در همان سال توانست بیشتر خود و توانایی هایش را به نمایش بگذارد . دریایی ها عرصه ای نو در سریال سازی به کارگردانی سیروس مقدم بود که در آن بازغی خود را رویاروی بزرگانی چون حسن فتحی قرار داده بود .
سال 81 سال خوبی برای بازغی به شمار می رفت . بازی همزمان دو کار مجال بیشتر برای خود نمایی این بازیگر به شمار می رفت . دختری در قفس با حضور او و مهناز افشار و کارگردانی قدرت ا.. صلح میرزایی آنطور که انتظار می رفت جلب مخاطب نمی کند، ولی دوئل فرصت بسیار مناسبی بود.
فیلم با هزینه بالایی که صرف ساخت و تبلیغاتش می شود ، سرو صدای فراوانی به راه می اندازد و فروش کم سابقه آن ثابت می کند که با خرج بسیار بالایی می توان درآمد بیشتری داشت ، بازغی در این کار بهترین بازی خود را ارایه می دهد . او در نقش چالش بر انگیز زینال با گریم سنگین دو مقطع جوانی ومیان سالی او را به تصویر می کشد و چنان هئات داوران جشنواره بیست و دوم را تحت تاثیر قرار می دهد که بی درنگ او را کاندیدای دریافت جایزه نقش اول مرد می کنند . دوئل باعث می شود تا پژمان بازغی بهتردیده شود و او هم در این درام جنگی بازی بسیار خوب و دلچسبی را از خود به نمایش می گذارد ، پس از آن نوبت به همکاری با مسعود کمیایی می رسد که درسربازهای جمعه او را به خدمت می گیرد و بازغی در لباس نظامی همراه با فروتن ، رادان و پولاد کمیایی بازی خوبی ارایه می دهد ، اما تارا و تب توت فرنگی یک شکست تمام عیاربود که اصلا در در حد و اندازه های یک کار سینمایی نبود . بعد از این کارها بازغی دوباره به تلویزیوهن بازگشت تا همراه با حامد بهداد و یوسف تیموری در ساخته محمد رضا آهنج با عنوان سایه آفتا ایفای نقش کند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 3:49 توسط mohammad |
مناجات شاکين معبودم! بدرگاه تو آمده ام و شکايت کنم از نفسي که بسيار به زشتي فرمان دهد و به سوي گناه سرعت گيرد و به معصيتهايت حريص است و براي خشم و غضبت نمايش دهنده و متعرض است.
و مرا به راه هلاک افکنده و مرا به راه تو خوارترين هلاک شونده قرار داده.
اين نفس بسيار بيمار و داراي آرزوي بسيار است. اگر به او شري رسد بي تابي و جزع کند و اگر خيري او را رسد مانع شود. بسيار به لهو و لعب رغبت دارد و پُر است از غفلت و اشتباه. به سرعت مرا به گناه کشاند و براي توبه امروز و فردا ميکند.
معبود من!
به تو شکايت مي کنم از دشمني که مرا گمراه مي کند و شيطاني که مرا اغوا کرده و به راه باطل مي کشاند که سينه ام را به وسوسه هاي خود پر کند و احاطه کرده و فراگير شده اوهامش در دلم. که شيطان کمک مي کند به هواپرستيم و زينت مي دهد براي من حب دنيا را و بين من و بين اطاعت و بندگي و نزديکي به تو حايل مي شود.
خدايا!
به تو شکايت مي کنم از قلب و دل باقساوتي که با وسوسه ها زيرورو شونده است و آنرا زنگار و خوي زشت پوشانده است و از چشمي که از گريه کردن از ترس تو خشک و به آنچه او را خوشحال مي کند نظر کند.
خداي من!
هيچ جنبش و توانايي نيست جز به قدرت تو و از ناراحتيها و گرفتاريهاي دنيا نجاتي نيست جز به عصمت و مانع شدن تو.
پس از تو درخواست مي کنم به حکمت و دانش رسايت و به نفوذ داشتن مشيت و خواسته ات که مرا جز در معرض جود و احسانت در نياوري و مرا هدف فتنه ها و آشوبها نگرداني و بر دشمنان مرا ناصر و ياور باشي و بر رسواييها و عيبها پوشاننده و از بلاها نگهدارنده و از معاصي و گناهان منع کننده و باز دارنده.
به رافت و مهربانيت اي مهربانترين مهربانان.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:45 توسط mohammad |
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:41 توسط mohammad |
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:32 توسط mohammad |
برای دانلود به ادامه مطلب بروید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 19:10 توسط mohammad |
عروسک قصه تو وقتي که اسم عروسک رو ميشنويم ناخداگاه به ياد دختربچه هايي مي افتيم؛ و حتي شايد دخترهاي جوان!
يه عمر من شدم عروسک قصهي تو، ولي ديگه ....
در دنياي کاغذين تو من عروسک نيستم که وقت و بي وقت به هر آهنگ تو برقصم
لبهاي خندانت را ببينم و بخندم و چشمهاي خواب آلودت را ببينم و چشمهايم را ببندم
من اگر مدتي همبازي تو شدم و اگر چند روزي هستي ام را ارزانيات کردم از سادگي ام نبوده، از زرنگي ام نبوده، از جسارتم بوده که در حق خودم کردم.
در حق لحظه هايي که در عشرتکده ها حرام شد.
در حق زندگي که با لبخند آغاز و با خودسري تمام شد.
و اين دلمشغولي تا ديرگاه دوام يافت اينک از تو مي پرسم
از تو اي همبازي لجباز من در اين بازي گناه آلود ممنوع؛ چه کسي تاوان اين شکست بزرگ را خواهد پرداخت؟
دستهاي خالي من؟ اين من رانده از همه کس و از همه جا؟
يا دل سنگ تو که ديگر خاطر خواهي ندارد؟
چه چيزي آينده مرا بعد از اين گذشته خاکستري تضمين خواهد کرد؟
سوالي که جوابي ندارد
شايد غار تاريکي که براي خروج راهي ندارد
بگو که شجاعانه به اشتباهت اعتراف مي کني
همان طور که من کردم. قول بده که ديگر عروسکهايت را نمي شکني
همانطور که من قول دادم بگو که قصه هايت را زير باران نمي گذاري
دلبسته هايت را براي مدتي دوست نمي داري؛ و مثل تمام آدمهاي پشيمان غصه هايت را در گلدان مي کاري.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:56 توسط mohammad |
می گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت و تنها ماند ....
زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد...
از او پرسیدم از عشق چه می دانی؟ برایم از عشق بگو....
گفت: عشق اتفاق است بايد بشينی تا بیفتد!!!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است... خيالی خوش...
گفت: ماندن است ....فرو رفتن در خود است....
گفت: خواستن و گرفتن و برای خود کردن است....
گفت: عشق ساده ست، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود....
گفت: عشق دروغی بیش نیست....
کسی هست مثل این شده باشه و این عقیدرو داشته باشه؟ بهم خبر بدین
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 18:53 توسط mohammad |
دیشب کلام نقره ی نازت عجیب بود اولِ نامه ٬ جایِ دلِ تنگ ٬ چند نقطه چین می گذارم... جایِ اسمِ قشنگت سر سطر نازنین ٬ نازنین می گذارم ... گفتن از تو ولی کار من نیست ٬ پس قلم را ٬ بر زمین می گذارم. بقیه در ادامه مطلبدوبیتی
با من که آشنای تو بودم ، غریب بود
بود و میهمان و تو و ماه و آسمان
زیبا خیال می کنم او یک رقیب بود
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 4:49 توسط mohammad |
كاشكي ميشد فقط يه بار كسي رو دلم پا نذاره هركي كه از روش رد ميشه غصه هاشو جا نذاره كاشكي ميشد فقط يه بار يكي منو باور كنه وقتي داره ميره منو با خودش همسفر كنه دلم ميخواد پر بكشم برم از اين شهرو ديار تا كي ديگه صبور باشم خسته شدم از انتظار تنها كاره هر روز من گريه و غصه خوردنه كاشكي ميشد رها بشم آرزومم كه مردنه قدر همديگرو بدونيد............ تا وقتي از دستش دادين حسرتشو نخوريــــــــن
از دل تنها , تنها باخبر است ..............
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 18:48 توسط mohammad |
نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس
ديدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : عليک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا : نمانده حالي
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بي خيالي
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که مي سرايم شعر سپيد باری
گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد
گفتم : رقيب ، گفتا : کله پا شد
گفتم : کجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، ديروز يا پريروز
گفتم : بگو ، ز مويش گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ، ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : کجاست جمشيد ؟ جام جهان نمايش ؟
گفتا : خريده قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو ، ز ساقي حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ، ز محمل يا از کجاوه يادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوک مدادی
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرق
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 15:1 توسط mohammad |
سرا پا اگر زرد و پژمرده ايم ولي دل به پاييز نسپرده ايم چو گلدان خالي لب پنجره پر از خاطرات ترك خورده ايم![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 22:50 توسط mohammad |
| ||||||